ابر بی بارون
الهی بی نظر ازاین وبلاگ نری
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم تومثل شمعدانیها پر از رازی و زیبایی و من در پیش چشمانت مشتی خاک گلدانم تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه میگیرد و من مرغی که از عشقت فقط بی حال و حیرانم نظرات شما عزیزان: 16 / 6 / 1390برچسب:, :: 19:7 :: نويسنده : عسل بانو
پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |